- وقتی چند تا کتاب خوب می خرم و می یام خونه...از همون توی راه خونه یه احساس فوق العاده خوب و آرامش بخش دارم...مثل وقتی که گرسنه باشی و بیای ببینی به به! یه غذای خوشمزه منتظر خورده شدنه...یه جور ولع ِ شیرین...
حالا فرض کن یه غذای خومشزه! آماده باشه واسه روح آدم ...حسابی حال آدمو جا می یاره...
کم کم انگار دارم بعضی از خلا ء هایی رو که تو زندگیم می بینمو با این ولع ِ شیرین و خوندن کتاب پر می کنم...هرچند همیشه کتاب خوندن تو زندگی من جای خودشو داشته...حالا تو هر زمانی و توی هر مرحله ی روحی ، انواع خاصی از کتاب واسم جذاب تر می شه و می رم سراغشون... - یه چیزی که در زندگی من نیست و تقریبا ناراحتم می کنه ،کمبود، شایدم نبود ِ آدم ها و دوستانی هست که مثل خودم فکر کنن...تو خط مطالعه و تفکر و بحث و گفتگو باشن...بتونم دو کلمه سر بعضی مسایل و باورها و اعتقادات باهاشون سرو کله بزنم ... اینکه بخوان یه جورایی کمی تو عمق زندگی شنا کنن...
شایدم تقصیر خودمه...
![]() |
![]() |
![]() |
می خواهم سرم را به دیوار بکوبم...
ـ از بس ایده آل گرا هستم!
-از بس در کتاب خواندن زیاده روی می کنم...تا حدی که گاهی انگار فقط می خوانم که خوانده باشم ...و وقتی کتاب آن چیزی نباشد که می خواستم بدجور ضدحال می خورم...هرچند که من معمولا در مورد خیلی چیزها زیاده روی می کنم!
-از بس نمی دانم چطور کمی پس انداز کنم...
-از بس کله شقم!...انگار کل کل های دوران دوستی را با زندگی زن و شوهریمان قاطی کرده ام...
-از بس از صفا ایراد می گیرم..و سرش غر می زنم!
-از بس کارهایم را به عقب می اندازم!
-از بس رویاهای زندگی ام را موکول می کنم به آینده!!!...این دیگر آخر حماقت است!
-از بس محافظه کارم!
-از بس زود رنجم...و به اینکه شاید منهم باعث رنجش دیگران بشوم فکر نمی کنم!
-از بس نمی توانم خاطرات بد گذشته ها رو راحت فراموش کنم...
-از بس عصبیم!
-از بس تازگی هاانقدر خشن شده ام...
-ااز بس قدر داشته هایم را نمی دانم!
-از بس انتظارات بیجایی از بعضی ها دارم!..این اتظار داشتن آدم را بیچاره می کند!
-از بس لبخند احمقانه می زنم!
-از بس فکر می کنم خیلی حالیم می شود اما گاهی می بینم از خیلی ها که به حسابشان نمی آورم خیلی بی شعورتر هستم!!
-از بس یادم می رود باید گاز را زود به زود پاک کنم..توالت را زود به زود بشورم...گردگیری کنم..جارو بکشم...غذاهای تکراری نپزم...
-از بس بیهوده وقتم را تلف اینترنت می کنم!
-از بس فکر می کنم خیلی نوشته هایم جالب است و روزی چند بار می آیم و تعداد ویزیتورها و کامنت ها رو چک می کنم!!...و البته معمولا ضدحال می خورم!...بله! بایدم بخندید!
کاش با سر به دیوار کوبیدن چیزی بهتر می شد لااقل!
گاهی فکر می کنم آدم فوق العاده غیر قابل تحملی هستم..
هرچند دیگرانی که از بیرون به من و زندگی ام نگاه می کنند شاید من را خیلی هم عاقل و باغِل! بدانند...یک دختر خوب و سر به راه...
کی می داند من چه طور می توانم سر یک موضوع نه چندان بزرگ، خیلی چیزها رو زیر سوال ببرم..
کی می داند که من چه پتانسیل هایی دارم...حتی برای کارهای نه چندان خوب...
شاید فقط کمی صفا ...و دیگر هیچ کس!
نترسید... آنقدر ها هم وحشتناک نیستم...
همه شما هم خصوصیت های وحشتناک زیادی دارید...اگر واقعا با خودتان روراست باشید...
- خانوم همسایه طبقه پایینی ـ یه خانوم ۵۵-۶ ساله ست ـ که من در طی این ۴-۵ ماهی که اومدیم اینجا ۲-۳ بار بیشتر ندیدمش ( اونم چون از رو محبت به قول خودش، و به نظر من از رو فضولی چندباری نذری و از این جور چیزا آورده بود دم در) دیروز صفا رو تو راه پله ها دیده و سراغ از من گرفته که خانومتونو نمی بینیم و نیستن مگه و بگین سری به ما بزنن ( نه که تا حالا رفت و آمد داشتیم !! ) و ما همه عضو یه خونواده ایم ( !! ببخشید؟!! )و از این جور حرفا ...( تا دیروز نمی دونستم که باید وجودم در این ساختمون رو اعلام عمومی کنم! )...آخرشم نه گذاشته نه ورداشته به صفا گفته : حامله ست مگه؟!
آخه انقدرم آدم فضول و پررو !!
حالا صفا رو چد بار دیده؟ ۳-۴ بار اونم سر پرداخت شارز ساختمون...آخه واسه تکمیل فضولیشون شوهرشون مدیر ساختمون هستن..و البته این آپارتمان ما قبلا خونه ی ویلایی اینها بوده که کوبیده شده و تبدیل شده به آپارتمان...حالا خوبه تو این آپارتمان اینا به جز واحد خودشون مالک واحد دیگه ای نیستن و بیشتر ساکنین خودشون صابخونه ن..یه جور حس کاذب مالکیت و ریش سفیدی نسبت به این ساختمون دارن...و البته بی فرهنگی آپارتمان نشینی...
البته تو این چند ماه کم و بیش فضولیشون به ما ثابت شده بود...اما دیگه نه تا این حد! - وقتی پیراهن تنم می کنم بیشتر احساس زن بودن می کنم...دیگه نمی تونم جفتک و وارو بندازم...از بس همش لباسهای اسپرت و بلوز شلوار پوشیدم احساس می کنم ظرافتمو از دست دادم...یه مدته هی پیراهن تنم می کنم تا تمرین ظرافت کنم!.. هه! شاید کمی مسخره به نظر بیاد..
خلاصه یه پیرهن قرمزو سفید الان تنمه ،که از این بندیاس که بندش می ره پشت گردن بسته می شه..مثل پیشبند آشپزخونه...
از بس باهوشم...دیشب وقت شام درست کردن...دست روغنی و خیسمو مالیدم به پیرهنم به خیال اینکه پیشبند آشپزخونه بستم!!
- گاهی وقت ها آدم دنبال بهانه ای می گرده که یکنواختی ها..مشکلات...ویا حتی عقده های زندگی و روحی شو با اون قابل تحمل تر کنه...یا در واقع با این بهونه ها شیرینی زندگیشو بیشتر کنه...
این بهونه ممکنه هر چیزی باشه...و البته بستگی به شرایط اون موقع آدم هم داره...
می تونه پیدا کردن یه دوست خوب باشه...می تونه عشق باشه ـ که اگه پیش بیاد تا مدتها نقش پررنگی رو تو زندگی بازی می کنه،اونقدر پررنگ که به قیمت کمرنگی خیلی چیزها ممکنه تموم بشه ـ ....می تونه سیگار کشیدن و نوشیدن باشه
...می تونه کتاب خوندن باشه...می تونه ملاقات یه آدم جدید باشه..می تونه یه کار جدید باشه ...می تونه معاشرت با آدم هایی باشه که تو حال و هوایی هستن که ما می پسندیم...یا خیلی چیزهای خوب یا بدِ دیگه ـ که البته اون موقع شاید به نظرمون خوب بیاد ـ ..
حالا ممکنه بعضی از این بهونه ها رو داشته باشیم و به بودنشون عادت کرده باشیم و نقش بهونه بودنشون رو از دست داده باشن..یا ازشون خوشمون نیاد و اصلا سراغشونم نریم ، خوب..واضحه که راه رو باز می کنیم برای راه پیدا کردن بهونه های دیگه به زندگیمون...
یه بهونه ی تازه رو امروز می خوام تجربه کنم...
این که چیه بماند...و اصلا هم معلوم نیست اونجور که فکرشو می کنم باشه... - الان می فهمم که اینکه آدم ـ خصوصا وقتی جوونه ـ باید کاری انجام بده و خودشو مشغول کنه ،مخصوصا اینکه ازدواج کنه و تشکیل خونواده بده واسه چیه...اگه وقت اضافی داشته باشی...اگه مسوولیت هات تو زندگی کم باشه.. ممکنه هی فکرها و سوالات مختلف بیان تو ذهنت...ممکنه بخوای برای هرچیزی دلیل منطقی پیدا کنی...ممکنه به خیلی چیزها شک کنی..ممکنه خیلی از هنجارها و اخلاقیاتی که هست رو بی معنی بدونی و برای شکستنشون و رعایت نکردنشون هزار جور توجیه منطقی پیدا کنی..ممکنه شیطنت کنی...ممکنه فرصت برای تجربه کردن خیلی چیزها رو داشته باشی...
هرچند اگه سرت هم شلوغ باشه باز این اتفاق ها ممکنه بیفته..اما هرچی مشغله ت بیشتر باشه و بیشتر تو مشکلات زندگی دست و پا بزنی کمتر فرصت برای تجربه خیلی چیزها رو داری...و روح و فکرت کمتر مجال پیدا می کنه که تو زندگیت جولان بده و تو رو با خودش ببره به خیلی جاهای ناشناخته...تجربه هایی که می تونه آدم رو تا ارتفاع بیشتری بالا ببره ...
البته احتمال با سر به زمین خوردن هم هست!
- مادر شوهرم زنگ می زنه...صبح...عصر..شب...فرقی نمی کنه چه ساعتی...بلافاصله می گه : ببخشید، خواب بودی؟
- پدر شوهرم پشت تلفن می گه :...امروز چیکار کردی؟...خونه حوصله ت سر نمی ره؟...
- و هردو می گن: روزها که کاری نداری ..بیکاری..بیا پیش ما..دو قدم راه که بیشتر نیست...
- اونها ـ شاید ـ از سر لطف و محبت اینا رو می گن...اما من بهم بر می خوره...
اونها نمی تونن درک کنن که من تو خونه موندن و کتاب خوندن و به نت سر زدن و با کامپیوتر ور رفتن..و تو عالم خودم موندن..حتی تنها بیرون رفتنو، بیشتر از بیرون رفتن با مادر شوهرم و تنها رفتن به خونه شون دوست دارم...
هرچند طبیعی هم هست..چون اونا اهل کتاب خوندن نیستن..از کامپیوتر چیزی سر در نمی یارن... و وقتهاشون پر می شه با مهمونی رفتن و به دوست ها و آشناها سر زدن... و فکر می کنن اگه کسی سر کار نره و خونه باشه ،پس بنابراین! از صبح تا شب بی کاره و می خوابه!...
- یکی از دوستهای خانوادگی مادر شوهرم اینا..پسرش که ۲۶ـ۷ سالشه و لیسانس نمی دونم چی چی داره و تازه ازدواج کرده..تصمیم گرفته بره یکی از این کشورهای خارجی که زیادم درست حسابی نیست ،پزشکی بخونه..البته همراه همسرش...
اونشب خونه مادر شوهرم بودیم و ماجرا رو تعریف می کردن...مادر شوهرم هی می گفت..آره نیما ـ همون پسره ـ چه کار خوبی کرده...بهترین کاروکرده...و از این جور حرفا.
تا پدر شوهرم به شوخی گفت صفا اینا هم می تونن اینکار و بکنن..مادر شوهرم با تعجب و نگرانی نگاش کرد و گفت ،کییییی؟ حرفا می زنیاااا...
هه!! مادر شوهر عزیزم از اینکه دیگران می رن این شهر بزرگ تر و اون شهر بهتر و اون کشور خارجی کلی تعریف می کنه و به به و چه چه می گه...
اما نوبت به بچه های خودش که می رسه می خواد همه شون دور و برش باشن و به قول خودش انقدر بهشون وابسته ست که نمی تونه دوریشونو تحمل کنه...
جالب اینجاست که هرچقدر که اون به بچه هاش وابسته ست..بچه هاش دقیقا برعکسن!
- مادر شوهر عزیزم! که انقدر قربون صدقه بچه هاتو نوه هات و عروس و دامادات می ری...مادر شوهر عزیزم! که انقدر واسه هر مناسبتی واسه من کادو می خری...کاش می تونستم محبتتو باور کنم، و فکر نکنم که همه ی این توجهاتت به من برای اینه که مبادا بخوام پسرتو ازت دور کنم!...
عذاب وجدان می گیرم وقتی می بینم اینهمه ـ شایدم ظاهرا ـ دوسم داری، اما من نمی تونم دوست داشته باشم !
هرچند که احترامت همیشه سر جاشه...
می دونم که آرزوت اینه که توی یه آپارتمان خانوادگی با بچه هات یا دست کم با پسرت زندگی کنی...یادم نرفته که دوران عقدمون می گفتی یه آپارتمان ۶یا۸ واحده به جای خونه تون می سازین و دو سه تا طبقه ی پایینشو دو واحد یکی می کنین واسه ما...و واسه خودتون و دخترتون...یادم نرفته که از تعجب شاخ در آوردم وقتی این نقشه ها رو شنیدم...
یادم نرفته که تازه ـ مثلا از روی محبت ـ می گفتی حالا چند وقت بگذره و تارا جون با اخلاق ما آشنا بشه شاید نتونه با ما زندگی کنه..
و نمی دونستی که من حتی حاضر نیستم با پدر و مادر خودم توی یه آپارتمان مشترک زندگی کنم..چه برسه به شما ،و با مهربونی افراطی تو که خفه م می کنه..
یادم نرفته که اون موقع دلم می خواست زودتر زمان بگذره و اون بحث لعنتی تموم بشه..چون نمی تونستم با قاطعیت بهتون بگم که نمی تونم اینجوری زندگی کنم..
یادم نرفته که به صفا گفتم موضوعو یه جوری براتون روشن کنه...و کرد...
و الان وقتی حرف از عوض کردن خونه تون ـ یا ساخت یکی به جاش می شه ـ دوست دارم از اونجا فرار کنم...چون احساس می کنم که در حق محبتت بد کردم که نخواستم با هم در زیر سقف یک آپارتمان به خوبی وخوشی! زندگی کنیم..
هرچند که می دونم احساس احمقانه ایه..
اما من خیلی وقتها احساسات احمقانه بهم دست می ده !



