<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[سبــــــــــزه خانوم]]></title>
		<link>http://www.awoman.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[آدم ها تغییر می کنند...خیلی بیشتر از آنچه فکر می کنیم...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[نگاه غریبه]]></title>
					<link>http://www.awoman.blogsky.com/1387/04/31/post-66/</link>
					<description><![CDATA[<UL>
<LI>تا به حال به شریک زندگیتان...یا شریک ج ن .سی تان که مدت نسبتا زیادی همراهتان&nbsp;است ،&nbsp;و کم و بیش به حضورش،به وجودش،&nbsp;عادت کرده اید، از دید دیگران نگاه کرده اید؟!...با چشم یک آدم غریبه...متوجه ی منطورم می شوید؟...حتی برای چند لحظه هم که شده جذاب تر به نظر نمی آید؟<BR></LI></UL>]]></description>
					<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 00:57:00 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.awoman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=66</comments>
          <guid>http://www.awoman.blogsky.com/1387/04/31/post-66/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[از این شاخه به آن شاخه!]]></title>
					<link>http://www.awoman.blogsky.com/1387/04/25/post-65/</link>
					<description><![CDATA[<UL>
<LI>گاهی وقت ها آدم&nbsp;آرزویی در سر دارد وتلاش می کند برای رسیدن به آن...اما گاهی وقت ها آن&nbsp;آرزو فقط می شود یک&nbsp;رویا و یک جورهایی بلای جان!...<BR>حالا چرا&nbsp;این بلا سر آرزوی بیچاره می آید ، صدها دلیل دارد...اما حس چندان خوشایندی نیست...یک جورهایی شبیه قاطی کردن است...<BR><BR>
<LI>چه خوب است که آدم فکرش را باز بگذارد تا تغییر کند...معمولا اعتقادات اگر بخواهند سفت و سخت باشند و تعصب قاطی&nbsp;شان شود ،چیزی جز کوتاه شدن افق دید آدم در بر ندارد...<BR><BR>
<LI>شما هم فکر می کنید رانندگی به آدم اعتماد به نفس می دهد؟...مخصوصا اگر خانوم باشی و دست فرمانت هم، هی&nbsp;بَدَک نباشد...<BR><BR>
<LI>فکر می کنم نهایت لطف، شاید هم وظیفه ی یک پدر در حق&nbsp;اولادش علاوه پشتیبانی و رفع نیازهای مالی و اجتماعی شان ، دوست بودن با فرزندانش است...<BR><BR>
<LI>این روزها در سر شوری دارم...اما نوری نیست...تاریک است...و من می ترسم در این تاریکی خیلی از واقعیت ها را نبینم...هرچند محافظه کاری ام معمولا کمی هوایم را دارد...<BR><BR>
<LI>هنوز هم نتوانسته ام افکارم را کمی از پراکندگی در بیاورم...می بینید ؟...حتی در نوشته هایم هم هی از این شاخه می پرم به آن شاخه...</LI></UL>]]></description>
					<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 14:04:46 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.awoman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=65</comments>
          <guid>http://www.awoman.blogsky.com/1387/04/25/post-65/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سرگشته!]]></title>
					<link>http://www.awoman.blogsky.com/1387/04/23/post-64/</link>
					<description><![CDATA[<UL>
<LI>روزی چند بار می آیم واینجا را تماشا می کنم...باورتان می شود؟...فقط تماشایش می کنم...و بعد ردّپایتان را می بینم...چشمانم با سادگی!&nbsp;برقی می زنند و خوشحال می شوم...جای پایتان را تماشا می کنم ...<BR>چه شادی های&nbsp;کوچکی دارم برای خودم در اینجا..<BR><BR>
<LI>این روزها یک مرگی ام شده است...روحم بدجور هرز می پرد... بدجور لجام گسیخته شده...خیلی شیطنت می کند...<BR><BR>
<LI>دیروز&nbsp;مثل یک احمق ِ ترسو &nbsp;وقتی&nbsp;ناگهان در خیابان&nbsp; گ ــ ش ــ ت ــ ارــ شاــ د &nbsp;را در ۴-۵ متری ام دیدم، <STRONG>ــ </STRONG>که در حال گیر دادن به کسی بود <STRONG>ــ </STRONG>چنان جا خوردم و هول کردم که ترجیح دادم چند قدم عقب بروم! و جلوی ویترین یک مغازه دستی به سرو روی شالم بکشم و کمی وقت تلف کنم تا رد شوند...حالم از خودم به هم خورد...شاید فقط&nbsp;یادآوری آن&nbsp;دو تجربه ی&nbsp;ناخوشایند از اینان،&nbsp;توانست&nbsp;کمی کارم را برایم توجیه کند...با دیدن ماشین کریه شان تنها وتنها حس نفرت و ترس در من بیدار می شود...ترسی که&nbsp;میدانم یک روز بدجوری پوزه اش را به خاک می مالم...<BR><BR>
<LI>دقت کرده اید رفتار مردها با خانوم های&nbsp;متاهل ، چقدر متفاوت است با رفتار مرد ها با خانم های مجرد؟!...یک جور احترام بیشتر......یا شاید هم ترس از شوهر ِ&nbsp;خانوم! ، حتی اگر در لحظه حضور نداشته باشد!<BR><BR>
<LI>از خندیدن بی دلیل وقت صحبت کردن متنفرم... از حرف های بیهوده....و از خیلی چیزهای دیگر که حال و مجال گفتنش&nbsp; نیست...<BR>عمق می خواهم...عمقی که ایده آل است برایم در دیگران...اما در خودم از دید دیگران چه؟...هست؟!...اصلا چند درصد ِ آدم ها دنبال عمق آدم های دیگر می گردند؟!...<BR><BR>
<LI>من چه تلخم امروز!<BR>و چه اندازه تنم هشیار است...<BR></LI></UL>]]></description>
					<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 02:00:21 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.awoman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=64</comments>
          <guid>http://www.awoman.blogsky.com/1387/04/23/post-64/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[افاضات و اعترافات کوچک!]]></title>
					<link>http://www.awoman.blogsky.com/1387/04/19/post-63/</link>
					<description><![CDATA[<UL>
<LI>اگر توانستی بدون اینکه کسی بغضت را بفهمد ــ ویا حتی بدون اینکه بغضت بگیرد ــ فریاد بزنی ، و یا حتی بدون فریاد ، از حقت چنان دفاع کنی که بعدا در خلوتت خودت را سرزنش نکنی بابت اینکه چرا محکم تر نبودی، فکر کنم می توانی خوشحال باشی که کمی<STRONG> ــ</STRONG> شاید هم خیلی <STRONG>ــ</STRONG>&nbsp;قوی تر شده ای...بعدا در خلوتت هرچقدر دلت خواست زار بزن بابت غمی که از ضایع شدن حقّت داری!<BR><BR>
<LI>دقت کرده اید بعضی وقت ها بدون اینکه لازم باشد...شاید فقط از روی عادت... شاید هم&nbsp;کمبود اعتماد به نفس ، بی خودی! چیزی را به کسی توضیح می دهیم؟!..انگار طرف بازپرس است و باید! سیر تا پیاز ماجرا و علت کاری را که انجام داده ایم یا نداده ایم را برایش شرح بدهیم!!...جالبش هم اینجاست که&nbsp;خیلی از&nbsp;مواقع طرفی که سوال می کند خودش&nbsp;هم حوصله ی شنیدن ماجراهای احتمالی ما را ندارد...فقط یک چیزی پرسیده که&nbsp;مثلا حرفی زده باشد!<BR><BR>
<LI>تاحالا شده مثلا در جمعی ..یا جمع هم نه، با کسی...در حال شرّ و وِر گفتن باشید و یک هو وسط حرف زدن ، در حالیکه هنوز دارد دهانتان همچون یک ورّاج حرفه ای!&nbsp;می جنبد و حرف های بیخودی ازش خارج می شود، به خودتان بگویید : این من هستم که دارم چرت و پرت می گویم؟!!<BR></LI></UL>]]></description>
					<pubDate>Wed, 9 Jul 2008 20:13:08 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.awoman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=63</comments>
          <guid>http://www.awoman.blogsky.com/1387/04/19/post-63/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[در آغوش...]]></title>
					<link>http://www.awoman.blogsky.com/1387/04/18/post-62/</link>
					<description><![CDATA[<UL>
<LI>یک روز <STRONG>ــ</STRONG> دیروز <STRONG>ــ</STRONG>&nbsp;در خانه نشسته بودیم <STRONG>ــ </STRONG>و تخمه می خوردیم! <STRONG>ــ</STRONG> که یک هو!&nbsp;تلفن زنگ زد ! ...<BR>و صدای ضبط شده ی بی مزه ای !&nbsp;از آن سوی خط به اطلاعمان رساند که : مشترک گرامی! تلفن شما به علت بدهی قطع می باشد...<BR>نتیجه ی این قطعی یک روزه این بود که اگر شک داشتم به اعتیاد به اینترنت <STRONG>ــ</STRONG>&nbsp;پسندیده تر آنست که بگویم وبلاگستان! <STRONG>ــ</STRONG> حالا دیگر شکر خدا به یقین رسیده ام!<BR><BR>
<LI>تا حالا&nbsp;شده در آغوش کسی ،&nbsp;<STRONG>ــ</STRONG> ترجیحا معشوق...شوهر و یا هر&nbsp;کسی که بسیار دوستش دارید <STRONG>ــ</STRONG> تمام مشکلات دنیا را <STRONG>ــ</STRONG>&nbsp;حتی برای چند لحظه ! <STRONG>ــ</STRONG>&nbsp;فراموش کنید و تمام وجودتان پر&nbsp;شود از احساس ِ&nbsp;امنیت و آرامش، آنوقت دو فردای دیگر <STRONG>ــ</STRONG> شاید هم دو ساعت دیگر! اصلا بگو دو دقیقه! <STRONG>ــ&nbsp;</STRONG>چنان با&nbsp;همان کَس!&nbsp;به جنگ و جدال برخیزید که&nbsp;انگار نه انگار رگه هایی از عشق که&nbsp;هییچ ، حتی ذره ای&nbsp;محبت هم این وسط وجود داشته! ، و بعد&nbsp;دوباره چند وقت ِدیگرتر ! همان اتفاق اولی تکرار شود&nbsp;.....و این چرخه همچنان ادامه پیدا کند ، و شما در هنگام وقوع هرکدام از این اتفاقات با خودتان شرط ببندید که امکان ندارد اتفاق بعدی ، اتفاق بیفتد؟!<BR><BR>
<LI>از قرار معلوم یک سبزه خانوم دیگر هم به&nbsp;وبلاگستان اضافه شده!...<BR>چی؟!<BR>نکند انتظار دارید بشکن بزنم؟!<BR>هرچند...بهش خوش آمد هم گفته ام!&nbsp; <IMG height=24 src="http://www.pic4ever.com/images/hanghead.gif" width=22 border=0><BR>ما که بخیل نیستیم جانم!&nbsp; <BR><BR></LI></UL>]]></description>
					<pubDate>Tue, 8 Jul 2008 02:45:43 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.awoman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=62</comments>
          <guid>http://www.awoman.blogsky.com/1387/04/18/post-62/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
